تبلیغات
به بلــــــــــــــ ـــ ـــــــــــــــــــــــ ــــــ ـــ ــــــندی فریاد سکوت

به بلــــــــــــــ ـــ ـــــــــــــــــــــــ ــــــ ـــ ــــــندی فریاد سکوت

اینجا دلی تنـــــــگ است....

بسمه تعالی



خوش اومدین ....

نوشته شده در پنجشنبه 8 تیر 1391 ساعت 12:18 ب.ظ توسط مبینا محبت |

داور یک کارت قرمز دکلمه میکند
و شاعری اخراج میشود
انگار شاعر
در این مصرع توپ را به پای یار زده بود ....
(مبینا دهرویه)

نوشته شده در پنجشنبه 27 شهریور 1393 ساعت 10:33 ب.ظ توسط مبینا نظرات |

روزهایی که زیر درخت البالو  گم نمیشوم
احساس میکنم
قرار است بیایی ...

نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور 1392 ساعت 11:39 ب.ظ توسط مبینا دیدگاه |

1/قید که خوب است
فعل و فاعل و مفعول تو را هم زده ام ....




2/گرسنگی دختر مزرعه
نه به آفت ربط دارد
نه به خشکسالی
به مرخصی هایی برمی گردد
که مترسک
برای اسکی روی برف گرفته بود ...

نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد 1392 ساعت 12:16 ب.ظ توسط مبینا دیدگاه |

دوستان عزیزم سلام
ممنون از حضورتون
بعد از مدت ها چند تا از کارامو گذاشتم
امیدوارم خوشتون بیاد و اینکه خوشحال میشم اگر نظرتونو درباره ی اثار بگید ....
سپاس فراوان



دنبالش کرده  بودند
نفس کم آورده اند
گربه مرد.

*موش ها زیاد بودند.



و یه اثر دیگه در قالب کاری کلماتور:

اعتماد نکن
به چشمهایت
این روزها
ان ها هم خوب یاد گرفته اند
تبانی کنند

با عینک ها....

و این هم اخرین اثر:

تمام عشق خود
به نیمه گمشده اش را می فروشد
برای خرید نقشه
نقشه ای که نیمه های گمشده روی ان علامت گذاری شده اند
حال
دو نیمه
دو وجو ناقص اند
که بی عشق
وصالشان
(( دو خط موازی)) می شود....

منتظر نظراتتونم....


نوشته شده در سه شنبه 4 تیر 1392 ساعت 08:49 ب.ظ توسط مبینا دیدگاه |

پس قول بده
قبل از بهار
تو در خانه ام را باز کنی

باید خوب بدانی
تا تو مرا تحویل نگیری
سال من که نو نمیشود........



سلام .....
نوروز پشاپیش مبارک....
امیدوارم عید امسال اغازی باشه برای رسیدن به تمام ارزوهاتون......
چند تا کار از خودم تو ادامه مطلب هست... اگه،اگه دوست داشتین خوشحال مشم نظرتونو در موردشون بدونم............
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت 01:32 ب.ظ توسط مبینا لطف دوستانم....... |

 

عاشق دستکش هایش بود.

 در روزهای سرد زمستان انها نمیگذاشتند,

کسی به دستهای بی انگشت او بخندد ...

 


نوشته شده در یکشنبه 17 دی 1391 ساعت 12:00 ق.ظ توسط مبینا با مراما؟؟!؟! |


سلام به همه ی دوستای خوبم

خوبین بچه ها؟؟؟
سه تا اثر گذاشتم تو ادامه مطلب که از خودمه امیدوارم خوشتون بیاد!!!
راستی یلـــــــــــــداتون مبارک!!!





ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر 1391 ساعت 03:08 ب.ظ توسط مبینا کجا؟؟نظر بده دیگه!!! |

سلام
من بالاخره اومدم

الانم چندتا اثر از خودم گذاشم
اونایی که منو بخشیدن و دوست دارن برن تو ادامه مطلب و این چند تا طرحی که از خودم گذاشتمو بخونن

منتظر نقدای قشنگتون هستم.................


فانتزی های عاشقانه را بشناسید


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 29 آبان 1391 ساعت 03:49 ب.ظ توسط مبینا بامعرفتا |

با یک قطره اب که سیراب میشوی حیرت میکنی!

نمی دانی اشک من است

هنکامی که دریا را سر کشیدی

و هنوز تشنه بودی!


نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور 1391 ساعت 03:34 ب.ظ توسط مبینا دیدگاه |

سرم را با دروغهایت گــــــــــــــــــــــــرم کردی....

بس است.سرم جوش امد!

 


نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور 1391 ساعت 02:57 ب.ظ توسط مبینا نظرات |

سلام

شرمنده همه ی دوستان. من چند روزی نمیتونم پست جدید بزارم.اخه یه امتحان فوق العاده سخت دارم.از همتون میخوام برام دعا کنین چون اصلا امیدوار نیستم که قبول شم!!!

مرسی و دلم براتون تنگ میشه!دعا هم یادتون نره!!


نوشته شده در شنبه 18 شهریور 1391 ساعت 10:03 ب.ظ توسط مبینا نظرات |

وقتی

گل رز به عقد کاکتوس دراید...


نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور 1391 ساعت 08:32 ب.ظ توسط مبینا دیدگاه |

سفره را پهن کردم

همه چیز برای امدنش اماده بود

                             بشقابی غم

                             لیوانی اشک

                            کاسه ای انتظار

امد.

انگار بود.

سفره شامم را که دید گفت:

                       غمت را با خودم خواهم برد

                        لیوان اشکت را می نوشم

                        و کاسه ی انتظارت را سر میکشم.

از خوشحالی اشک در چشمانم پرواز کرد.

رفت.

گفتم:چقدر خوب است با خدا شام خوردن....

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور 1391 ساعت 07:54 ب.ظ توسط مبینا نظرات |

هرچه فکر میکنم نمیفهمم
که باد برگها را می رقصاند یا برگها برای باد می رقصند.............

 


نوشته شده در جمعه 27 مرداد 1391 ساعت 09:52 ب.ظ توسط مبینا بنظر من؟؟ |

خودت که خوب می دانی

هر روز

 بعد از اینکه برایت نان گرم میگیرم

می نشینیم و ساعتها با هم حرف میزنیم

با پارچه ای نمدار مرتب و تمیزت میکنم

انگار از همه زیباتری...

اما  تو صبورتر ازآنی که واژه ای به زبان بیاوری

تو فقط مرا نگاه میکنی و گوش فرا می دهی

اما

اما دیگر خسته شده ام

با من حرف بزن

اگر قول دهی حرف بزنی

قول دهی مرهم غصه هایم باشی و به من پند دهی

من هم قول میدهم

برایت یک قاب بخرم

تا با همه ی عکسهای این آلبوم فرق داشته باشی....

 

 

 


نوشته شده در جمعه 20 مرداد 1391 ساعت 11:33 ق.ظ توسط مبینا حرف من... |

دوستش داشتم

اما می دانستم یک روز او را از من میگیرند.

چشمانی عسلی،مژه هایی پرپشت،موهای بلند مشکی

هر وقت دستم را روی قلبش میگذاشتم برایم حرف میزد

کم کم عاشق هم شدیم

چند سال گذشت.من رفتم

اما او ماند.همچنان وفادار...

حالا که دوباره امده ام

او را میبینم.چشمانش هنوز باز است.اما انگار پیر شده

دستم را میگذارم روی قلبش تا دوباره برایم حرف بزند

تا خواست حرف بزند

دخترم گفت:

مامان این عروسک بچگی هاته؟میدیش به من؟

 

عكس عروسك های زیبا


نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد 1391 ساعت 12:19 ق.ظ توسط مبینا مرحمت دوستان |

 

 

من این عکسا و این اهنگو گذاشتم تا یکم یاد قدیما بیافتیم!!!یادش بخیر!!!!

 

 یکی از دوستان (سیاوش خشنود کارشناسزبان و ادب پارسی)خواستن این مطلبو زیر این عکسا بزارم و منم به خواستشون احترام میزارم:

 

هرچندخاطره ها فراموش نمیشن ودراثر یک تصادف آخر به یاد میان ولی اما من ریختم دور وبهش نمی اندیشم چون بدردم نمی خورن.
من تومدرسه خیلی مظلوم بودم وبی صدا وآروم اما همه چیز روگردن می انداختن ویک همسایه داشتیم که بهش میگفتن "حمامی ها"اینا توشهر همسر گیرشون نمیاد میرن از دهات همسر میگیرن خلاصه بچه این همسایه :"دفتر مشقم می دزدید ویک روز همینجور که دانش آمزا از هم میپرسن ؟توچکارکردی امروز و...راستی مشقت نوشتی ؟ منم ناخواسته بهش گفتم :نوشتی؟گفت آره ! دفترم از لای کتاب دفترش توکیفش دیدم وتکش در نکردم ، دفترمم دولوکس دولای شاهی شبیه همینا که شبیه کاغذ پارسی وکاهیه بود رفتم به معلممون گفتم وخودش کتکش که زد هیچ بعد فرستادش دفتر اوناهم سیری کتکش زدن.البته این مال دوم دبستان بود که خانم خدایاری معلممون بودوچندسال بعدمرد وشوهرش خیاط بود از همین کسایی که بود اون روزها که باسیکل میشدن معلم.
از این معلم یک کتاب قصه بنام : گندموکی میخوره تا 10سال پیش یادگار داشتم که برادرم تواسباب کشی بردش و گم شد .من اون روز که کتاب بهم هدیه رسیده بود خوشحال بودم وبه پسر داییم فخر کتاب می فروختم ومیگفتم :کتاب بهترین دوسته وجاویدانه

نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد 1391 ساعت 08:05 ب.ظ توسط مبینا محبت دوستان |

اینجا پر از "ما"بود


ضیافت که تمام شد


یک "من" هم نبو
د!


نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد 1391 ساعت 12:15 ب.ظ توسط مبینا نقد من |

وقتی واژه ای برای روییدن
و قافیه ای برای رقصیدن
در دفتر کهنه ی شعرم
موجود نیست
آن را میبندم

و منتظر باران میمانم
شاید تا صد سال دیگر
باران واژه ببارد....

 


نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد 1391 ساعت 12:12 ب.ظ توسط مبینا به نظر من....... |

چوب که شدم
موریانه شدی 
باز هم توانستی به جانم بیافتی!


نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد 1391 ساعت 12:07 ب.ظ توسط مبینا نظردونی |

قالب برای بلاگ