به بلــــــــــــــ ـــ ـــــــــــــــــــــــ ــــــ ـــ ــــــندی فریاد سکوت

اینجا دلی تنـــــــگ است....

خودت که خوب می دانی

هر روز

 بعد از اینکه برایت نان گرم میگیرم

می نشینیم و ساعتها با هم حرف میزنیم

با پارچه ای نمدار مرتب و تمیزت میکنم

انگار از همه زیباتری...

اما  تو صبورتر ازآنی که واژه ای به زبان بیاوری

تو فقط مرا نگاه میکنی و گوش فرا می دهی

اما

اما دیگر خسته شده ام

با من حرف بزن

اگر قول دهی حرف بزنی

قول دهی مرهم غصه هایم باشی و به من پند دهی

من هم قول میدهم

برایت یک قاب بخرم

تا با همه ی عکسهای این آلبوم فرق داشته باشی....

 

 

 


نوشته شده در جمعه 20 مرداد 1391 ساعت 11:33 ق.ظ توسط مبینا حرف من... |

قالب برای بلاگ