به بلــــــــــــــ ـــ ـــــــــــــــــــــــ ــــــ ـــ ــــــندی فریاد سکوت

اینجا دلی تنـــــــگ است....

اسمان می گرید

من از پشت پنجره

در اتاقی سرد و نمور

تنها

منتظر

شعر غم میخوانم

اسمان می گرید

خوش بحالش

او برای معشوقه اش

زمین

ابرهایش را فرستاده

قطره های بارانش را........

اما من

از بس اشک ریختم

دیگر حتی...

قطره اشکی هم برای ریختن ندارم

ای کاش

تو هم از اسمان و بزرگی اش

سهم کوچکی برده بودی...........

کاش!!!!!!!1

 


نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ساعت 09:41 ب.ظ توسط مبینا به نظر من....... |

بارون می باره

قطره های بارون موسیقی می نوازند........

باران و شمع و گل و پروانه.........همه چی هست

همه چی هست تا دلم از خودش بگه

همه چی هست تا دلم خودش سبک کنه

اخه امروز دلم و این کاغذ با هم قرار گذاشتن.........

دیگه دلم پر شده......پرپر

اما

این کاغذ از خالی بودن خسته شده.......از سفید بودن

قراره دلم با خالی کردن خودش

                          غم هایش

                         دردهایش

هم خودش راحت بشه

هم این کاغذ از تنهایی در بیاره

نمیدونم اما اگه این دلم خودش خالی کنه

این کاغذ

طاقت داره؟؟؟؟؟؟؟

طاقت دردهایش؟؟؟؟؟؟؟؟؟

طاقت سختی هایی که این دل کشیده؟؟؟؟

بنظرم نداره

این روزا دلم پر شده از

غم، تنهایی و .......آه

دلم دلش نمیاد

دردهاش به این کاغذ بگه

اخه اون سفید سفیده

و اگه دلم خودش خالی کنه،سیاه سیاه میشه

سیاه تر از شب تار

دل من بازم سر قرار نرفت

ولی این بار دیگه یه عاشق قال نذاشت

اخه دلمو از سنگ سخت ساختن

ولی نمیدونم چی شد که این بار

 از سر مهربونیش

 کاغذ تنها گذاشت

و گذاشت او سفید بماند........

 


نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ساعت 09:38 ب.ظ توسط مبینا نظرات |

مادر عطر مهر خود را در قاشق زندگی جاری میکند

نمی دانم چه میشود

اگر روزی

این قاشق از دستان پرمهر و

پینه بسته او

بیافتد............

شاید گاهی اوقات 

باید 

انها را در نگهداشتن این قاشق

یازی کنیم......

حتی با گفتن یک جملهتصویر اصلی را ببینید

خسته نباشی........                               


نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت 1391 ساعت 10:04 ب.ظ توسط مبینا نظرات |

به تب و تاب افتاده بود

از درون زجه میزد

می سوخت و می جوشید

نمی دانم نگران بود یا عصبانی

به گمانم اما

عصبانی بود

چون فریاد میزد

انقدر فریاد زد

تا مادرم

بالاخره

شعله گاز را خاموش کرد...........


نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت 1391 ساعت 09:54 ب.ظ توسط مبینا نظرات |

[تصویر: 1360.jpg]چ

 

السلام علیك یا فاطمه زهرا (س) 203


ای كشتی شكسته كه پهلو گرفته ای

بر گو چرا تو دست به پهلو گرفته ای

گل را خدا برای سرور آفریده است

ای گل چرا به غصه و غم خو گرفته ای

گاهی ز درد شانه ز دل آه می كشی

گاهی ز درد دست به بازو گرفته ای

از ماجرای كوچه نگفتی به من ، بگو

اكنون چرا ز محرم خود رو گرفته ای

دیوار گشته است عصای تو باز هم

بینم كه دست خویش به پهلو گرفته ای

هرگه در به روی علی باز می كنی

خوشحال می شدم كه تو نیرو گرفته ای


نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ساعت 09:19 ب.ظ توسط مبینا نظرات |

دلنوشته.............

 

بازهم چشم هایم کم طاقت شده اند

نمی دانم مژه هایم به کدامین گناه هربار باید

در دریای اشکهایم غرق شوند

نمی دانم اینبار سهراب با کدام شعرش میخواهد

مرا ارام کند

نمی دانم باد چه از جانم می خواهد

که نمی گذارد

من

در بیابان خویش

ارام باشم...........

 

                    نویسنده:مبینا


نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ساعت 08:51 ب.ظ توسط مبینا نظرات |

قالب برای بلاگ