به بلــــــــــــــ ـــ ـــــــــــــــــــــــ ــــــ ـــ ــــــندی فریاد سکوت

اینجا دلی تنـــــــگ است....

هرچه فکر میکنم نمیفهمم
که باد برگها را می رقصاند یا برگها برای باد می رقصند.............

 


نوشته شده در جمعه 27 مرداد 1391 ساعت 09:52 ب.ظ توسط مبینا بنظر من؟؟ |

خودت که خوب می دانی

هر روز

 بعد از اینکه برایت نان گرم میگیرم

می نشینیم و ساعتها با هم حرف میزنیم

با پارچه ای نمدار مرتب و تمیزت میکنم

انگار از همه زیباتری...

اما  تو صبورتر ازآنی که واژه ای به زبان بیاوری

تو فقط مرا نگاه میکنی و گوش فرا می دهی

اما

اما دیگر خسته شده ام

با من حرف بزن

اگر قول دهی حرف بزنی

قول دهی مرهم غصه هایم باشی و به من پند دهی

من هم قول میدهم

برایت یک قاب بخرم

تا با همه ی عکسهای این آلبوم فرق داشته باشی....

 

 

 


نوشته شده در جمعه 20 مرداد 1391 ساعت 11:33 ق.ظ توسط مبینا حرف من... |

دوستش داشتم

اما می دانستم یک روز او را از من میگیرند.

چشمانی عسلی،مژه هایی پرپشت،موهای بلند مشکی

هر وقت دستم را روی قلبش میگذاشتم برایم حرف میزد

کم کم عاشق هم شدیم

چند سال گذشت.من رفتم

اما او ماند.همچنان وفادار...

حالا که دوباره امده ام

او را میبینم.چشمانش هنوز باز است.اما انگار پیر شده

دستم را میگذارم روی قلبش تا دوباره برایم حرف بزند

تا خواست حرف بزند

دخترم گفت:

مامان این عروسک بچگی هاته؟میدیش به من؟

 

عكس عروسك های زیبا


نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد 1391 ساعت 12:19 ق.ظ توسط مبینا مرحمت دوستان |

 

 

من این عکسا و این اهنگو گذاشتم تا یکم یاد قدیما بیافتیم!!!یادش بخیر!!!!

 

 یکی از دوستان (سیاوش خشنود کارشناسزبان و ادب پارسی)خواستن این مطلبو زیر این عکسا بزارم و منم به خواستشون احترام میزارم:

 

هرچندخاطره ها فراموش نمیشن ودراثر یک تصادف آخر به یاد میان ولی اما من ریختم دور وبهش نمی اندیشم چون بدردم نمی خورن.
من تومدرسه خیلی مظلوم بودم وبی صدا وآروم اما همه چیز روگردن می انداختن ویک همسایه داشتیم که بهش میگفتن "حمامی ها"اینا توشهر همسر گیرشون نمیاد میرن از دهات همسر میگیرن خلاصه بچه این همسایه :"دفتر مشقم می دزدید ویک روز همینجور که دانش آمزا از هم میپرسن ؟توچکارکردی امروز و...راستی مشقت نوشتی ؟ منم ناخواسته بهش گفتم :نوشتی؟گفت آره ! دفترم از لای کتاب دفترش توکیفش دیدم وتکش در نکردم ، دفترمم دولوکس دولای شاهی شبیه همینا که شبیه کاغذ پارسی وکاهیه بود رفتم به معلممون گفتم وخودش کتکش که زد هیچ بعد فرستادش دفتر اوناهم سیری کتکش زدن.البته این مال دوم دبستان بود که خانم خدایاری معلممون بودوچندسال بعدمرد وشوهرش خیاط بود از همین کسایی که بود اون روزها که باسیکل میشدن معلم.
از این معلم یک کتاب قصه بنام : گندموکی میخوره تا 10سال پیش یادگار داشتم که برادرم تواسباب کشی بردش و گم شد .من اون روز که کتاب بهم هدیه رسیده بود خوشحال بودم وبه پسر داییم فخر کتاب می فروختم ومیگفتم :کتاب بهترین دوسته وجاویدانه

نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد 1391 ساعت 08:05 ب.ظ توسط مبینا محبت دوستان |

اینجا پر از "ما"بود


ضیافت که تمام شد


یک "من" هم نبو
د!


نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد 1391 ساعت 12:15 ب.ظ توسط مبینا نقد من |

وقتی واژه ای برای روییدن
و قافیه ای برای رقصیدن
در دفتر کهنه ی شعرم
موجود نیست
آن را میبندم

و منتظر باران میمانم
شاید تا صد سال دیگر
باران واژه ببارد....

 


نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد 1391 ساعت 12:12 ب.ظ توسط مبینا به نظر من....... |

چوب که شدم
موریانه شدی 
باز هم توانستی به جانم بیافتی!


نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد 1391 ساعت 12:07 ب.ظ توسط مبینا نظردونی |

صبر کردم

تا عصر امشب

آمدی

دست خالی

تو هم یادت رفت روح مرا با خودت بیاوری...

                                                    30/1 بامداد


نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد 1391 ساعت 09:51 ب.ظ توسط مبینا نظردونی |

قالب برای بلاگ